مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلبر» ثبت شده است

من دوست دارم با تو باشم تا تو هستی
ای آن که رو در روی چشمانم نشستی
من دوست دارم جان خود ریزم به پایت
از بس که جانم را به جان خویش بستی
من دوست دارم دستهایت را ببوسم
دستی که با آن پایه های عرش بستی
من دوست دارم در قدمگاهت بمیرم
باور کن ای زیباترین معشوق هستی
من دوست دارم لب به جام می گذارم
جامی که انگور شرابش را تو رستی
من دوست دارم هی بمیرم هی بمیرم
روزی که بینم از میان ما بجستی
یعنی خدایی، تو همان دلبر ترینی
آن دلبری که این دل زارم شکستی؟
باور کنم صدها هزاران وعده ات را
قول و قراری را که دادی گاه مستی؟
هشیار تر از تو ندیدم در دو عالم
من غوطه ور هستم به بحر خود پرستی
شاید گناهم سر نهادن بود، شاید
بر آستانت، کاین چنین قلبم شکستی
هر بار با من وعده کردی شامگاهان
اما سحر، پیوند پیمان را گسستی
ای دلبرم، ای دلبر بی جانشینم
دیوانه وارم بر سر عهدی که بستی
عهدی که من در عالم ذر با تو بستم
عهدی که تو با من در آن ایام بستی
گر صد هزاران بار جانم را بگیری
بر عهد و پیمانم، همان عهد الستی

من بودم و یار بود و می بود و خدا
او بود و من و نماز و سجاده، رها

دل بود و نفس بود در آن خانه غم

سر بود و قدم بود مهیای رضا

ناله سر کن، ناله سر کن، مویه کن
در مسیر دلبرت ره پویه کن
شاید از بهر وفا، آن بی وفا
کام دل را بر دهد، یکسویه کن

از چک چک اشکم ندا آید که دلبر دلبرا
دل در هوای کوی تو پر می زند، از در درا
اشک من مهجور بین، هر دم ز مژگان می چکد
آ بر سر بالین من، بیماری ام را کن دوا

مهربانا مهربانی هات کو
دلبری ها، خوش زبانی هات کو
رفته از یادت تمام وعده ها
روزگار حکمرانی هات کو

آغوش دلم باز است، آن باز به پرواز است
از بام دلم پران، تا قله صدناز است

مستم من و شیدایم، گمنامم و پیدایم
چشمت قدحی می باد، ای نشئه ی فردایم

سردم، چو تن مرده، از هجر تو افسرده
هرم نفست پس کو، تا مرده کند زنده

ای درد مرا درمان، ای جان مرا جانان
دریاب مرا دلبر، ده کار مرا سامان

کی جز تو مرا دلبر؟ کی درد مرا باور؟
در این شب افسرده، کی بر سر من افسر؟

تو قاری قرآنی، تو جاری ایمانی
ارزانی تو جانم، تو جانی و جانانی

افتاده به راهت من، در فکر پناهت من
شادم چو گرفتاران، در دام نگاهت من

عهد تو و من باقی، تا عمر ز من باقی
نگذار بمیرم من، تا رد ثمن باقی

دلم آتش گرفته، ماجرایی است
درون سینه ام، خود کربلایی است
عجب دارم نمی میرم چرا من
از این دردم که یار بی وفایی است